خانه / آخرین مطالب / مسئله ای که «الاغ» فهمید!! / از تئوری «شیر» و «روباه» تا تئوری «گرگ»!

مسئله ای که «الاغ» فهمید!! / از تئوری «شیر» و «روباه» تا تئوری «گرگ»!

روزی یک «شیر» و یک «گرگ» و یک «روباه»، با هم به «شکار» رفتند.

«گرگ» مخفیانه به «روباه» گفت: من مطمئن هستم که هنگام «تقسیم»، «شیر» نامردی می کند و حق بیشتری می خواهد! «شیر» نیز در همان جا حاضر بود و متوجه سخنان «گرگ» شد ولی در ظاهر، خودش را «بی اطلاع» نشان می داد.

لحظه‌ی «تقسیم» رسید. «شیر» ابتدا خواست خودش را «عادل» نشان دهد! برای همین گفت: نظر شما چیست؟! هر طور شما دلتان بخواهد، همان طور «تقسیم» می کنیم.

«گرگ» گفت: نظر من این است که «عدالت» رعایت شود! یعنی «حیوان کوچک تر» برای «روباه» باشد (زیرا او، «کوچک» تر از همه‌ی ماست) و «حیوان متوسط» نیز برای من باشد و «حیوان بزرگتر» نیز برای شما باشد (زیرا از همه، «بزرگ» تر هستید)

«شیر» از این سخن، به شدت «عصبانی» شد و گفت: تو کی هستی که می خواهی «حق» تعیین کنی؟! تو اصلا اجازه نداری بگویی من چقدر «حق» دارم و چقدر «حق» ندارم! لذا پرید و «گرگ» را تکه تکه کرد!

سپس نگاهی به «روباه» انداخت و گفت: حالا شما نظرت را بگو!

«روباه» جواب داد: آقا جان! «حیوان کوچک» برای «صبحانه»‌ی شما باشد و «حیوان متوسط» برای «ناهار» تان و «حیوان بزرگ» برای «شام» شما باشد!

این جا بود که «شیر» به «روباه» علاقه مند شد و گفت: تو حیوان خوبی هستی! پس این بار، همه‌ی این «سهم» ها را برای خودت بردار![۱]

 

روحیه ای که «شیر» داشت، امروزه بعضی از «انسان» ها دارند!

این «انسان» ها، فقط «صدقه» می دهند! یعنی حتّی اگر «دستمزد» به کسی می دهند، نمی گویند که «حق» اوست! بلکه می گوید: «حق» من است ولی دلم می خواهد که «حق» خودم را (به عنوان «صدقه») به او بدهم!

 

 

نظریه ای وحشتناک!

شخصی به نام «نیچه»، نظریه‌ی عجیبی داده است. او می گوید: «دنیا»، محل دعوا است! «دعوا» برای «باقی ماندن»! باید «زرنگ» باشی! تا می توانی «پول» و «قدرت» جمع کنی تا کسی نتواند حریفت شود! «عدالت» و «کمک به فقیر»، حرفت مفت است! این حرف ها، باعث «ضرر» می شود! چون از دیگران عقب می افتید! اصلا «دین» به «انسان ها» خیانت کرد! چون (به جای این که بگوید: بروید «پول» جمع کنید، «مقام» جمع کنید و …) می گوید که «پول» هایتان را تقسیم کنید! «دزدی» نکنید![۲]

همین فکر، «استعمار» را به وجود آورد. یعنی کشور های «غربی»، به مناطق دیگر حمله می کردند و با «خشونت» (زور)، وسائل آنان را بر می داشتند.

 

نظریه ای وحشتناک تر!!!

اما «نظریه» ی دیگری وجود دارد که از آن، «وحشتناک» تر است. شیوه ای که «خیاط» (در ماجرای زیر) از آن استفاده کرده است:

 

 

در یکی از «محله»‌ ها، شخصی بود که «خیاطی» می کرد. اما همه‌ی می دانستند که او «دزد» است! زیرا هر کسی نزد او می آمد، «پارچه» اش کم تر می شد! ولی هیچ کس نمی توانست ثابت کند که او «دزد» است!

روزی یک نفر «شرط بندی» کرد که من می توانم ثابت کنم که او «دزد» است! سراغ «خیاط» رفت و کاملا حواسش جمع بود که «پارچه» اش کم نشود. «خیاط» شروع به «خاطره گویی» کرد و آن قدر آن «جوان» را خنداند که روی زمین نشست.

«خیاط» از موقعیت استفاده کرد و مقداری از «پارچه» را دزدید! «خاطره» تمام شد ولی آن «جوان» اصرار کرد که «خاطره»‌ی دیگری را تعریف نماید! «خیاط» دوباره «خاطره» جدیدی گفت و باز هم از «پارچه» اش دزدی کرد.

دوباره «جوان» اصرار کرد تا «خاطره» جدیدی تعریف کند ولی «خیاط» (که می دید «پارچه» خیلی کم شده است) قبول نمی کرد. سرانجام جواب داد: ای احمق! اگر می خواهی «لباست» خیلی کوتاه و تنگ نشود، اصرار نکن! (چون پارچه ات خیلی کم شده است!)

«جوان» که متوجه شده بود چه کلاهی سرش رفته است، دوباره «خندید»! «خیاط» پرسید: چرا می خندی! «جوان» جواب داد: این بار به حال خودم می خندم![۳]

درست است که (به عقیده ی «نیچه») «شیر»، حیوان زرنگی بود! اما «روباه» از او «زرنگ» تر بود! زیرا «روباه» همان کار «شیر» را انجام می داد ولی «شیر» با «خشونت» (زور) این کار را می کرد ولی «روباه» با «فریب» (نفوذ)!

بعد از «نیچه»، عده ای «نظریه»‌ جدیدی دادند. گفتند: برای «دزدی»، نباید مثل «شیر» عمل کرد! بلکه باید مثل «روباه» عمل کرد! باید مثل این «خیاط» عمل کرد! در ظاهر، مردم را «بخندانیم» و «خوشحال» کنیم ولی در باطن، «اموال» آنان را غارت نماییم!

 

دین روباهی!!

برای همین بود که گفتند: نگوییم «دین» بد است! اتفاقا «دین» به درد ما می خورد! می توانیم به وسیله‌ی «دین» (با عرض معذرت!) مردم را «خر» کنیم! مانند این ماجرا:

«انگلیسی» ها ترسیدند که «صنعت نفت ایران»، ملی شود. برای همین، فرمانده‌ی خودشان (به نام «سر جیکاک») را مامور کردند که به شهر «مسجد سلیمان» برود. او مدت ها آن جا بود و «قرآن» یادگرفت و حتّی «عمامه» بر سر گذاشت و خودش را «روحانی» جا زد.

مدتی بعد «هیئت» زد و «مراسم امام حسین» (ع) برگزار کرد و در آن جا مرتب می گفت: ما که محبت امام علی در سینمونه، صنعت ملی نفت واسه چیمونه؟!![۴]

این یعنی به بهانه‌ی «دین»، مردم را «فریب» بدهیم!

یکی از متفکرین «آفریقایی» می گوید: وقتى اروپایی ها براى نخستین بار به افریقا آمدند، آنان انجیل داشتند و ما زمین، اما پس از مدتى، زمین هاى ما را به زور گرفتند و اینک ما انجیل داریم و آنان، زمین!![۵]

 

شگرد «روباه»:

«اندلس»، شهر بزرگی (در «اسپانیا») بود که «مسلمان» در آن جا حکومت می کردند. «مسیحیان» هر چه کردند، نتوانستند آن جا را تصرف نمایند.

شخص خائنی از «مسلمانان» (به نام «براق بن عمار») پیشنهاد داد که با مسلمانان، «جنگ» نکنید! بلکه «صلح» نمایید!

«مسیحی» ها تعجب کردند و گفتند: چگونه با «صلح» می توانیم آنان را از بین ببریم؟! آن شخص جواب داد: اگر «جنگ» کنید، آنان «مقاومت» می کنند ولی اگر «صلح» کنید، می توانید از درون آنان، «نفوذ» کنید!

 

 

لذا قرارداد صلحی بین «مسیحیان» و «مسلمانان» امضاء شد! «صلح» بر ۳ مسئله: آزادی در «تدریس» (تا «مسیحی» ها بتوانند در «مدارس» آن جا، تدریس نموده و «بچه مسلمان» ها را به خودتان متمایل نمایید)

آزادی در «تبلیغ» (تا بتوانند در آن جا، «مسیحیت» را ترویج کنند)

آزادی در «تجارت» (تا بتوانند «شراب» را وارد آن جا نمایید)

همین کار را کردند و بعد از مدتی «جوانان مسلمان» گفتند که ما «آزادی» می خواهیم! «مسیحی» ها بهتر به ما «آزادی» می دهند!

سپس «مسیحی» ها نیز (که شرائط را آماده می دیدند) با این بهانه (که می خواهیم «آزادی» بیاوریم) به آن جا حمله کردند و برای همیشه، «اسلام» را از آن منطقه دور نمودند (البته آن قدر این «حمله»، وحشیانه و پر از «قتل» و «غارت» بود که همان «مردم» نیز پشیمان شدند و متوجه شدند که شعار «آزادی»، بهانه ای بوده است تا شهرشان، «غارت» شود)[۶]

بنابراین «غربی» ها یاد گرفتند (که برای «غارت» دیگران) از «جنگ» استفاده نکنند، بلکه از «صلح»! (نفوذ) استفاده نمایند! (که به آن، «جنگ نرم» گفته می شود)

 

نمونه ای جالب!

بعضی از «انسان» ها نیز مثل «گرگ» هستند! فکر می کنند که می توانند با «شیر» و «روباه»، به «معامله» پرداخت! در حالی که هم «شیر» و هم «روباه»، به فکر «غارت» هستند، نه «معامله» (ولی یکی از راه «خشونت» وارد می شود و دیگری از راه «فریب»)

مثلا «آمریکا» خیلی تلاش می کرد که «شوروی» را از پا در بیاورد! سرانجام توانست با «صلح» این کار را انجام دهد!

ماجرا این بود که در «قرارداد» بین «آمریکا» و «شوروی»، نوشته شده بود که بعضی از «شرکت های آمریکایی» (مانند ساندویچی «مک دونالد») در «شوروی» می توانند فعالیت کنند.

در ظاهر، «آمریکا» می خواست که به «مردم شوروی»، خدمت کند! ولی بعد از مدتی «شوروی» فروپاشی کرد! خودِ «گورباچف» (رئیس جمهور «شوروی») نیز اعتراف کرد که یکی از دلائل «فروپاشی شوروی»، به خاطر «نفوذ همین شرکت» ها بوده است! (زیرا این «شرکت» ها، مردم را نسبت به «آمریکا»، خوش بین کردند تا آنان فکر کنند که: بزرگترین کشور دنیا، «آمریکا» است و ما مجبوریم با او همکاری نماییم)

به این روحیه ای که «شیر» و «روباه» دارند، «استکبار» می گویند (یعنی همه چیز را «مال خودشان» بدانند! خودشان را «همه کاره» و «نخود هر آش» بدانند!)

 

گورباچف

 

«خر» (با تمام «خریّت» اش) این مطلب را فهمید!!

حکایت جالب دیگری است که این مطالب را تکمیل می کند.

می گویند: «شیر» به مقام «سلطان جنگل» رسید. معاون خودش را «روباه» کرد. نیاز به «نماینده مجلس» نیز داشتند! لذا (از بین تمام حیوانات جنگل) «خر» را انتخاب کردند تا «نماینده تمام حیوانات» باشد!

آن قدر «شیر» به «حیوانات»، ظلم کرد که همه ی «حیوانات» از «جنگل» رفتند. شرایط آن قدر «سخت» شد که خودِ «شیر» و «روباه» و «خر» نیز تصمیم گرفتند که از «جنگل» بروند!

در میان راه، «خر» به گوشه ای می رفت و «علف» می خورد! اما «روباه» به «شیر» گفت: اگر همین طور بگذرد، «خر» زنده می ماند و ما می میریم! زیرا او «علف خوار» است ولی ما «گوشت خوار»! (ولی هیچ «حیوانی» نیست که گوشتش را بخوریم!) برای همین بیا تا «خر» را فریب بدهیم و «گوشت» او را بخوریم!

 

 

«شیر» پرسید: چگونه این کار را کنیم؟! «روباه» جواب داد: ابتدا می گوییم که باید بین ما، یک نفر «رهبر» باشد. سپس کسی را به عنوان «رهبر» انتخاب می کنیم که «پدران» او، با شرف تر باشد! با این مطلب، تو (چون پدرانت، همگی «سلطان جنگل» بوده اند) به عنوان «رهبر» انتخاب می شوی! سپس دستور می دهی که «خر» را بکشیم!

همین مطلب را به «خر» گفتند (که باید کسی که پدرانش، «با شرف تر» است به عنوان «رهبر» ما انتخاب شود) سپس از «شیر» شروع شد! او گفت که «اجداد من»، همگی «سلطان» بوده اند!

«خر» متوجه «توطئه» شد! لذا گفت: «شجره نامه» ام زیر پایم است! من «سواد» ندارم! هر کدامتان «سواد» دارید، بیایید بخوانید!

«شیر» سریعا پشت «خر» رفت (تا «شجره نامه» اش را بخواند)! «خر» هم محکم «جفتک» زد و «شیر» را کشت!

«روباه» نیز که این «صحنه» را دید، سریعا فرار کرد![۷]

 

جالب است که «خر» هم (با تمام «خریّت» اش) می داند که به «شیر» و «روباه» نمی شود «اعتماد» کرد! زیرا (هر کاری که بکنی) «شیر» شیر است و «روباه» روباه! کارشان «زور» و «فریب» است! (حتّی اگر با «لبخند» و با «ظاهر مثبت» جلو بیایند)

 

چند وقت پیش «آیت الله صفایی بوشهری» (امام جمعه ی بوشهر) گفته بود که اگر «انگلیسی» ها بخواهند در «بوشهر»، حضوری داشته باشند (مثلا «کنسولگری» بزنند) باید قبلش «عذر خواهی» کنند (یعنی قبول کنند که «دزد» بوده اند و اموالی که «غارت» کردند، متعلق به «بوشهر» بوده است، نه «مال آنان»!)

این، ساده ترین مسئله در «روابط بین الملل» است! اما بعضی افراد (که خیلی علاقه مند «رابطه با انگلیس» اند و مانند «گرگ» فکر می کنند؛ یعنی فکر می کنند می توان با «روباه»، معامله کرد) از این سخنان ناراحت شدند!!

آیت الله صفایی بوشهری

 

 

[۱] مثنوی معنوی.

[۲] برای فهم نظر «نیچه» و نقد آن، ر.ک: شهید مطهری، انسان کامل، ص ۲۱۹ تا ۱۵۰٫

[۳] مثنوی معنوی.

[۴] هر کی مهر علی من دلسه                  نفت ملی سی چنسه

ر.ک: مقاله «جیکاک ، توطئه از نوع انگلیسی» در پایگاه پژوهشی «آزادمردان».

[۵] ر.ک: مجموعه آثار شهید مطهری . ج۲۵، ص: ۱۵۴

[۶] رجوع کنید به: ولایتی، علی اکبر، فرهنگ و تمدن اسلامی، ص ۱۷۱و ۱۷۲، چاپ بیست و سوم، ۱۳۸۹، قم: نشر معارف.

[۷] با وجود این که این «داستان» را در فضای «مجازی» از «مثنوی معنوی» نقل می کنند، اما حقیر این «داستان» را «مثنوی» پیدا نکرده.

درباره‌ی آرمان شادمان

همچنین ببینید

چه کسی مخالف «شادی مردم» است؟!!

  من معتقدم که امثال #کیومرث_پوراحمد واقعا #هنرمند هستن؛ واقعا #هنر میخواد که یه زمان …

۵ نظر

  1. بالاخره یا باید با دنیا تعامل کنیم و یا جنگ
    به نظر شما جنگ بهتره یا صلح و آرامش؟

  2. مطالب جذابی ارائه دادین. دستتون درد نکنه

  3. پس معلومه که خر بودنم خیلی بد نیست.خخخ
    کاشکی تو این دور زمونه بعضی از مسوولین این ویژگی رو داشتن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *